تبليغاتX

وبلاگ اخـــتــــصاصـــــي پـــــاديـــان پــــــــارســــــــي

 پاديان به معني نگهبانان

غایب شده منکر حضورت هستیم

دلباختگان کر و کورت هستیم

ما ملت هفتاد و دوملیون نفری

یک یک همه مانع ظهورت هستیم

.................................................

                                             گریه کن حرفه ای و ماهر داری

                                             یاران وفادار به ظاهر داری

                                              دلخوش نشو با دعای عهد این قوم

                                              تو قصه کوفه را به خاطر داری

                                             ........................................

ما مسئله های اجتهادی داریم

در بحث و جدل کمی زیادی داریم

بااینکه تو قطب عالم امکانی

ما چشم به قطب اقتصادی داریم

..............................................

                                                   بانکی زده ایم و قلکی ما داریم

                                                   پابست شدیم و پستکی ما داریم

                                                   با نام شما دکه زدیم آقا جان

                                                   حالا چه دکان و دستکی ما داریم

                                                   ...........................................

در شیوه انتخاب خود دقت کن

یعنی به خیانت همه عادت کن

گفتیم بیا نیا شرایط این است

برگرد و خیال همه را راحت کن

 

                                                               عباس صادقی زرینی


 

نوشته شده توسط امیر فلاح در جمعه چهارم فروردین 1391 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت


بهار حتی گلهای قالی می شکفد

 


 

نوشته شده توسط امیر فلاح در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 1:11 موضوع | لینک ثابت


زبان حال حضرت زینب(س) باشد شاید

شاید زبان حال حضرت زینب (س) با سیدالشهدا

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-

جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده، پلکی بزن، یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

سید حمیدرضا برقعی


 

نوشته شده توسط مهدی احمدی در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت


قصه تلخ


اینو یک زن نوشته
چقدر نرم ...   تلخ ...  و ساده
 
 
 
 
بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.
 
جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.
 
مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .
 
دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .
 
جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی. ..
 
آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.
 
تا هر جا که دیگر  نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد .
 
جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .
 
بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .
 
و من  باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .
 
باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .
 
  اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.
 
 بهتان بر نخورد...
 
 آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند


 

نوشته شده توسط فرهاد شجاع سرچشمه در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 16:54 موضوع داستان | لینک ثابت


کوروش کبیر

هرگز نخواب "كوروش"
دارا جهان ندارد
سارا زبان ندارد
رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد،
روز وداع خورشید
زاینده رود خشكید
زیرا دل سپاهان
نقش جهان ندارد،
برنام پارس دریا
نامی دگر نهادند
گویی كه آرش ما
تیر وكمان ندارد،
دریاي مازنی ها
بركام دیگران شد
دارا كجاي كاري؟
دزدان سرزمینت
بر بیستون نوشتند
اینجا خدا ندارد!
هرگز نخواب "كوروش"
اي مهرآریایی،
بی نام تو وطن نیز
نام ونشان ندارد


 

نوشته شده توسط فرهاد شجاع سرچشمه در دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 10:42 موضوع شعر | لینک ثابت


ما بي صدا مطالعه مي كرديم

اما كتاب را كه ورق مي زديم

تنها

گاهي به هم نگاهي...

ناگاه

      انگشتهاي «هيس»

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغاي چشم هاي من و تو

                                        سكوت را 

در آن كتابخانه رعايت نكرده بود


 

نوشته شده توسط رقیه محمد نژاد در یکشنبه هشتم آبان 1390 ساعت 1:41 موضوع | لینک ثابت


من ، نسل دهه شصت

من نسل فرياد در سکوتم
نسل جاده ، بي عبورم
من نسل شب ، از روز بيزار
جنگ
شهيد
کفر
تنهايي ، اتاق ، من صداي فرهاد
من نسل خنده ؟
گريه با شعرهاي فروغ ، از درد زياد
من کشف يک سادگي در سن بلوغم
من نسل ماهي ، زنداني تنگ بلورم
نزديک
اما ، دورم
.
سهراب من دروغم ؟
اتاقم بي پنجره ، بي نصيب از طلوع ام
عاشق
بي اعتماد
من تاريک در زير نورم
من جزيره
نا شناخته
سوت و کورم
نسل ترس از بوسه هاي کودکانه
جنگل هاي گيلان
باز باران با ترانه
نسل شاعران بي قلم
از جوهر بدورم
مست مستم
پيک به پيک ميرقصم
سيگار پشت سيگار
من نسل دودم
شب گيج از بوي گراسم
در حراسم
پر رنج
بي درمان
من نسل فکر در سيمان
بي ايمان
از خدا رانده شده
در ايران
من نسل بيمار
من شمع سوزانم
من نسل نديدن را ديدن
من نسل شنيدن ، نشنيدن
من نسل نگفتن هاي بسيار
سكوت
تکرار
تکرار
من ، نسل دهه شصت
نسل دروغ ، تحريم ،شكست
من ، نسلي كه سوخت
پودر شد و بر باد نشست
کوروش ببين
خاکستر من هم
بر خاک ايران نشست


 

نوشته شده توسط فرهاد شجاع سرچشمه در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 20:20 موضوع شعر | لینک ثابت


چشمها

باید  تو را همیشه به دقت نگاه کرد

یعنی نه سرسری ، سر فرصت نگاه کرد


بانو خودت بگو که حضرت خالق تو را

وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد


هر دو مخدرند که بیچاره می کنند

باید به چشمها به ندرت نگاه کرد

 

هر كس نظاره كرد تو را دلسپرده شد

فرقي نمي كند به چه نيت نگاه كرد



عارف اگر براي تقرب به ذات حق

زاهد اگر براي ملامت نگاه كرد



تو بي گمان مقدسي و كور مي شود

هر كس تو را به قصد خيانت نگاه كرد

                    

                                     شاعر:مسلم محبی



 

نوشته شده توسط امیر فلاح در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


خفقان ...

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟


 

نوشته شده توسط مجيد مهدي زاده در شنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت 21:52 موضوع شعر | لینک ثابت


حلال و حرام

سرورمان که عزا شد کدامتان بودید ؟؟

شما به فکر سرور مدامتان بودید


شبی که داشت کسی از گرسنگی میمرد

شما درست سر میز شامتان بودید


به چشم مردم ساده تمام مدت روز

به فکر فرق حلال و حرامتان بودید


و شب که شهوت شیتان حرام میزایید

کدامتان به کنار کدامتان بودید


خسوف ماه گلو را گرفت . میدیدم

چگونه شاد لب پشت بامتان بودید ؟


و کوچه خورد مرا ذره ذره و انگان

در انتظار جواب سلامتان بودید


زمان دفن تنم را هنوز یادم هست

برای خوردن خرما تمامتان بودید .


 

نوشته شده توسط مجيد مهدي زاده در شنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت 21:43 موضوع شعر | لینک ثابت


های لاف منم منم نزنید

با من از حد و مرز دَم نزنید

خودتان را به پیچ و خم نزنید

 

در گِل آلوده آب معرکه ها

ناخن بی طرف به هم نزنید

 

خنجر از رو اگرچه می بندید

حرفی از حرمت قلم نزنید

 

و برای تنوع و تفریح

به کسی انگ متهم نزنید

 

با کدامین زبان بیان بکنیم

روی اعصابمان قدم نزنید

 

تا که اظهار فضله هاتان را

پیش چشمانِ ما رقم نزنید

 

خوبِ مطلق شما، همین بس نیست ؟!

های لاف منم منم نزنید


مجتبی کریمی

 


 

نوشته شده توسط مهدی احمدی در شنبه سوم اردیبهشت 1390 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت


یاد باد آن روزگاران...

لطفا به ادامه مطلب بروید

 

ادامه ی مطلب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط امیر فلاح در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


سپندارمذگان مبارک باد

قصه ی دخترای ننه دریا

 

یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیرِ این تاقِ کبود،
نه ستاره
نه سرود.

عموصحرا، تُپُلی
با دو تا لُپِ گُلی
پا و دستش کوچولو
ریش و روحش دوقلو
چپقش خالی و سرد
دلکش دریای درد،
دَرِ باغو بسّه بود
دَمِ باغ نشسّه بود:

«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»
«ــ لبِ دریان پسرام.
دخترای ننه‌دریا رو خاطرخوان پسرام.
طفلیا، تنگِ غلاغ‌پر، پاکِشون
خسته و مرده، میان
از سرِ مزرعه‌شون.
تنِشون خسّه‌ی کار
دلِشون مُرده‌ی زار
دسّاشون پینه‌تَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتی
کج‌کلاشون نمدی،
می‌شینن با دلِ تنگ
لبِ دریا سرِ سنگ.


طفلیا شب تا سحر گریه‌کنون
خوابو از چشمِ به‌دردوخته‌شون پس می‌رونن
توی دریایِ نمور
می‌ریزن اشکای شور
می‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز می‌خونن! ــ:


«ــ دخترای ننه‌دریا! کومه‌مون سرد و سیاس
چشِ امیدِمون اول به خدا، بعد به شماس.


کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن.


از سرِ تپه، شبا
شیهه‌ی اسبای گاری نمیاد،
از دلِ بیشه، غروب
چهچهِ سار و قناری نمیاد،


دیگه از شهرِ سرود
تک‌سواری نمیاد.


دیگه مهتاب نمیاد
کرمِ شب‌تاب نمیاد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:



تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه
کمونِ رنگه‌به‌رنگش دیگه بیرون نمیاد،
رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون می‌کنه
سوارِ رخشِ قشنگش دیگه میدون نمیاد.


شبا شب نیس دیگه، یخدونِ غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می‌تنه.


دیگه شب مرواری‌دوزون نمی‌شه
آسمون مثلِ قدیم شب‌ها چراغون نمی‌شه.
غصه‌ی کوچیکِ سردی مثِ اشک ــ
جای هر ستاره سوسو می‌زنه،
سرِ هر شاخه‌ی خشک
از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو می‌زنه.


دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه‌ی خورشید کجاس؟


قفله؟ وازش می‌کنیم!
قهره؟ نازش می‌کنیم!
می‌کِشیم منتِشو
می‌خریم همتِشو!


مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمی‌ده
موشِ کورم که می‌گن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمی‌ده!


دخترای ننه‌دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش باروبندیلِشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثلِ قدیم عاشق و شیدا نمی‌شه
تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمی‌شه.


دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می‌کنه مُرده‌س و گور.


نه امیدی ــ چه امیدی؟ به‌خدا حیفِ امید! ــ
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیزِ خوبی می‌شه دید؟ ــ
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی هم! ــ
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش می‌ده غم؟ ــ:


داش آکل، مردِ لوتی،
ته خندق تو قوتی!
توی باغِ بی‌بی‌جون
جم‌جمک، بلگِ خزون!
 


دیگه دِه مثلِ قدیم نیس که از آب دُر می‌گرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می‌گرفت:


آب به چشمه! حالا رعیت سرِ آب خون می‌کنه
واسه چار چیکه‌ی آب، چل‌تا رو بی‌جون می‌کنه.
نعشا می‌گندن و می‌پوسن و شالی می‌سوزه
پای دار، قاتلِ بیچاره همونجور تو هوا چِش می‌دوزه


ــ «چی می‌جوره تو هوا؟
رفته تو فکرِ خدا؟...»


ــ «نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد، پوکِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».


دخترای ننه‌دریا! کوممون سرد و سیاس
چِشِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.


اَزَتون پوستِ پیازی نمی‌خایم
خودِتون بسِمونین، بقچه جاهازی نمی‌خایم.
چادرِ یزدی و پاچین نداریم
زیرِ پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم.


بذارین برکتِ جادوی شما
دِهِ ویرونه رو آباد کنه
شبنمِ موی شما
جیگرِ تشنه‌مونو شاد کنه
شادی از بوی شما مَس شه همینجا بمونه
غم، بره گریه‌کنون، خونه‌ی غم جابمونه...»


پسرای عموصحرا، لبِ دریای کبود
زیرِ ابر و مه و دود
شبو از رازِ سیا پُر می‌کنن،
توی دریای نمور
می‌ریزن اشکای شور
کاسه‌ی دریارو پُردُر می‌کنن.


دخترای ننه‌دریا، تَهِ آب
می‌شینن مست و خراب.


نیمه‌عُریون تنِشون
خزه‌ها پیرهنِشون
تنِشون هُرمِ سراب
خنده‌شون غُل‌غُلِ آب
لبِشون تُنگِ نمک
وصلِشون خنده‌ی شک
دلِشون دریای خون،
پای دیفارِ خزه
می‌خونن ضجه‌کنون:


«ــ پسرای عموصحرا لبِتون کاسه‌نبات
صدتا هجرون واسه یه وصلِ شما خمس و زکات!
دریا از اشکِ شما شور شد و رفت
بختِمون از دَمِ در دور شد و رفت.
رازِ عشقو سرِ صحرا نریزین
اشکِتون شوره، تو دریا نریزین!
اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی‌ده
ننه‌دریام دیگه مارو به شما پس نمی‌ده.
دیگه اونوَخ تا قیامت دلِ ما گنجِ غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
پرده زنبوریِ دریا می‌شه بُرجِ غمِ‌مون
عشقِتون دق می‌شه، تا حشر می‌شه هم‌دَمِ‌مون!»


مگه دیفارِ خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ ــ


موشِ دیفار، ننه‌دریا رو خبردار می‌کنه:
ننه‌دریا، کج و کوج
بددل و لوس و لجوج،
جادو در کار می‌کنه. ــ
تا صداشون نرسه
لبِ دریای خزه،
از لجِش، غیه‌کشون ابرا رو بیدار می‌کنه:


اسبای ابرِ سیا
تو هوا شیهه‌کشون،
بشکه‌ی خالیِ رعد
روی بومِ آسمون.
آسمون، غرومب غرومب!
طبلِ آتیش، دودودومب!
نعره‌ی موجِ بلا
می‌ره تا عرشِ خدا؛
صخره‌ها از خوشی فریاد می‌زنن.
دخترا از دلِ آب داد می‌زنن:


«ــ پسرایِ عموصحرا!
دلِ ما پیشِ شماس.
نکنه فکر کنین
حقه زیرِ سرِ ماس:
ننه‌دریای حسود
کرده این آتش و دود!»

پسرا، حیف! که جز نعره و دل‌ریسه‌ی باد
هیچ صدای دیگه‌یی
به گوشاشون نمیاد! ــ
غمِشون سنگِ صبور
کج‌کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دلِشون غصه‌تَرَک،
تو سیاهی، سوت و کور
گوش می‌دن به موجِ سرد
می‌ریزن اشکای شور
توی دریای نمور...


جُم جُمَک برقِ بلا
طبلِ آتیش تو هوا!
خیزخیزک موجِ عبوس
تا دَمِ عرشِ خدا!
نه ستاره نه سرود
لبِ دریای حسود،
زیرِ این تاقِ کبود
جز خدا هیچی نبود
جز خدا هیچی نبود!

 


 

نوشته شده توسط سميه لاهوتي در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت


مونالیزاترین اخم / محمّدرضا حاج رستم بیگلو

مونالیزاترین اخم تو لبخند آرزو دارد

که اردک، زشت و زیبا خولیایی های قو دارد



تو از شمسی ترین منظومه مولاناترین بزمی

که تالار تنت دو مطرب مهتاب رو دارد



دوتادل داری و هر دل دوتا دهلیزوهر دهلیز

هزاران شاتقی زندانی دخترعمو دارد



و من آنقدر گفتم تا که نامت رفت یادت چیست

که مهتا لافتی الّا اگر این دست مو دارد



به خواهرزاده ی قیصر که پیش از زندگی مرده

بگو این سنگ قبر ازجنگ دایی با عمو دارد



کمال الملک در آنسو ترین آئینه ها گم شد

در این سو شاعر آیا دلبری ائینه رو دارد؟



ببینم! آیدا، آیدا که می گویند این زن بود

همان که هرچه دارد ازهمین زن شاملو دارد؟



برای آیدا آئینه دیگر جای امنی نیست

که دیگر گونه مردی آنک،اندک قصد او دارد



عیال حاج سیّد مصطفی با مرتضی خوابید

هنر در شقّ هفتم رو ندارد آبرو دارد؟



بگو، باشد ، ببار ای ابر، بر دریا ببار، امّا

قنات از تشنگی دست گدایی سوی جو دارد



قنات از تشنگی صف بسته بر هامون ببار ای ابر

بترس از کینه ی چاهی که عمری سر به تو دارد



به سروانتس بگو این آسیاب از باد اگر افتاد

یقین با خون شاهی آسیابانش وضو دارد



شب تاریک وبیم موج حافظ یادتان باشد

روایت نکته ای باریک تر از تارمو دارد



به کشتی شک کنید، این کشتی از آن شب که دریا را

سواری داده برپشت خود اسرار مگو دارد



که کشتی را اگر نوح است کشتیبان به خشکی هم

کسی را مثل حافظ دیده باشد، های و هو دارد



بگو دلکنده ی ِ ورد طلسم آکنده، جریان چیست؟!

که تنها از پلنگ این ماه عکسی بر پتو دارد ؟



طلسم آکنده ی دلکنده ، فال قهوه می گیری؟!

که تا کی بوسه ی کشدار عاشق رنگ و بو دارد؟!



سر اسرار را دیدی هویدا، روی دار آیا

هنوز آئینه ترس از چهره های روبرو دارد



بگو تعبیر شاه خشت بعد از بی بی دل چیست؟

چرا سرباز گشنیز این همه ترس از دولو دارد



چرا در پرده خوانی های کافه نادری، نصرت

دودستی تیشه را بر تارک لیلی فرود آرد؟



و در نامه نگاری ها نگار از نامه جا مانده

ودیو از وانه ترسیده است و راه از هیچ سو دارد؟



تو هم آئینه رویا، خائنا، یا مثل مهتا یا

سهیلایانه لبخنداخم هایت سمت و سو دارد



نه رابین هودتر از چشم هایت قهرمانی هست

نه دل بستن به این لندن ترین تن پرس وجو دارد



و تنها منع جدی تنگی پیراهن عمر است

دل هر دکمه ای جا دکمه ای را آرزو دارد



لب پیراهنت را روی فریاد تنت واکن

که تصمیم فرار از من به عنوان گلو دارد



مونا شاید موناوندی کند، مهتا بتاباند

شکر در اخم این را، خنده های تلخ او دارد



تو لبخندی ومن اخم، این مونالیزاترین ها را

داوینچی در قلم مو های رنگی جست و جو دارد





 

نوشته شده توسط مجيد مهدي زاده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ساعت 23:45 موضوع شعر | لینک ثابت


باران...

عشقی که همیشه در به در می گردد

مُزدش لب خشک و چشم تر می گردد

باران تو از لطف خدا می آید

باران من از مدرسه بر می گردد !

"یاسر قنبرلو"


 

نوشته شده توسط مهدی احمدی در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت



آهنگ