وبلاگ اخـــتــــصاصـــــي پـــــاديـــان پــــــــارســــــــي
غایب شده منکر حضورت هستیم
دلباختگان کر و کورت هستیم
ما ملت هفتاد و دوملیون نفری
یک یک همه مانع ظهورت هستیم
.................................................
گریه کن حرفه ای و ماهر داری
یاران وفادار به ظاهر داری
دلخوش نشو با دعای عهد این قوم
تو قصه کوفه را به خاطر داری
........................................
ما مسئله های اجتهادی داریم
در بحث و جدل کمی زیادی داریم
بااینکه تو قطب عالم امکانی
ما چشم به قطب اقتصادی داریم
..............................................
بانکی زده ایم و قلکی ما داریم
پابست شدیم و پستکی ما داریم
با نام شما دکه زدیم آقا جان
حالا چه دکان و دستکی ما داریم
...........................................
در شیوه انتخاب خود دقت کن
یعنی به خیانت همه عادت کن
گفتیم بیا نیا شرایط این است
برگرد و خیال همه را راحت کن
عباس صادقی زرینی
نوشته شده توسط امیر فلاح در جمعه چهارم فروردین 1391 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت
بهار حتی گلهای قالی می شکفد
نوشته شده توسط امیر فلاح در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 1:11 موضوع | لینک ثابت
شاید زبان حال حضرت زینب (س) با سیدالشهدا
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده
زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-
جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت
مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده، پلکی بزن، یا حی یا قیوم
خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی
خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی
تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم
تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد
حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته
بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من
تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود
شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
سید حمیدرضا برقعی
نوشته شده توسط مهدی احمدی در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت
|
اینو یک زن نوشته
چقدر نرم ... تلخ ... و ساده
بسیار دور از هم قد کشیدهایم . هر یک بر فراز صخرهای بلند و درهای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.
جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوششهای متفاوت.
مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کلهای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسهی دخترانه و تو را پسرانه .
دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیفهای دور از هم . نیمکتهای خانمها و آقایان. با درها و راهروها و ورودیها و خروجیهای خواهران و برادران .
جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میلهها و در حرم و امامزاده با نردهها و در دریا و ساحل با پارچههای برزنتی. ..
آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنیای برای من؛ و من شدم عقدهی جنسی سرکوب شدهای برای تو.
تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و عقدههای جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالیات کند و نگاه حریصات مانتو ام را بدرد .
جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شدهایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقدهی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .
بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاهمان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاههای انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .
و من باید تقاص همهی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخرهای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .
باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک میشود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار میگردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .
اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.
بهتان بر نخورد...
آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط مستراحها را زنانه و مردانه کردهاند |
نوشته شده توسط فرهاد شجاع سرچشمه در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 16:54 موضوع داستان | لینک ثابت
هرگز نخواب "كوروش"
دارا جهان ندارد
سارا زبان ندارد
رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد،
روز وداع خورشید
زاینده رود خشكید
زیرا دل سپاهان
نقش جهان ندارد،
برنام پارس دریا
نامی دگر نهادند
گویی كه آرش ما
تیر وكمان ندارد،
دریاي مازنی ها
بركام دیگران شد
دارا كجاي كاري؟
دزدان سرزمینت
بر بیستون نوشتند
اینجا خدا ندارد!
هرگز نخواب "كوروش"
اي مهرآریایی،
بی نام تو وطن نیز
نام ونشان ندارد
نوشته شده توسط فرهاد شجاع سرچشمه در دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 10:42 موضوع شعر | لینک ثابت
ما بي صدا مطالعه مي كرديم
اما كتاب را كه ورق مي زديم
تنها
گاهي به هم نگاهي...
ناگاه
انگشتهاي «هيس»
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغاي چشم هاي من و تو
سكوت را
در آن كتابخانه رعايت نكرده بود
نوشته شده توسط رقیه محمد نژاد در یکشنبه هشتم آبان 1390 ساعت 1:41 موضوع | لینک ثابت
من نسل فرياد در سکوتم
نسل جاده ، بي عبورم
من نسل شب ، از روز بيزار
جنگ
شهيد
کفر
تنهايي ، اتاق ، من صداي فرهاد
من نسل خنده ؟
گريه با شعرهاي فروغ ، از درد زياد
من کشف يک سادگي در سن بلوغم
من نسل ماهي ، زنداني تنگ بلورم
نزديک
اما ، دورم
.
سهراب من دروغم ؟
اتاقم بي پنجره ، بي نصيب از طلوع ام
عاشق
بي اعتماد
من تاريک در زير نورم
من جزيره
نا شناخته
سوت و کورم
نسل ترس از بوسه هاي کودکانه
جنگل هاي گيلان
باز باران با ترانه
نسل شاعران بي قلم
از جوهر بدورم
مست مستم
پيک به پيک ميرقصم
سيگار پشت سيگار
من نسل دودم
شب گيج از بوي گراسم
در حراسم
پر رنج
بي درمان
من نسل فکر در سيمان
بي ايمان
از خدا رانده شده
در ايران
من نسل بيمار
من شمع سوزانم
من نسل نديدن را ديدن
من نسل شنيدن ، نشنيدن
من نسل نگفتن هاي بسيار
سكوت
تکرار
تکرار
من ، نسل دهه شصت
نسل دروغ ، تحريم ،شكست
من ، نسلي كه سوخت
پودر شد و بر باد نشست
کوروش ببين
خاکستر من هم
بر خاک ايران نشست
نوشته شده توسط فرهاد شجاع سرچشمه در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 20:20 موضوع شعر | لینک ثابت
باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد
یعنی نه سرسری ، سر فرصت نگاه کرد
بانو خودت بگو که حضرت خالق تو را
وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد
هر دو مخدرند که بیچاره می کنند
باید به چشمها به ندرت نگاه کرد
هر كس نظاره كرد تو را دلسپرده شد
فرقي نمي كند به چه نيت نگاه كرد
عارف اگر براي تقرب به ذات حق
زاهد اگر براي ملامت نگاه كرد
تو بي گمان مقدسي و كور مي شود
هر كس تو را به قصد خيانت نگاه كرد
شاعر:مسلم محبی
نوشته شده توسط امیر فلاح در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس داد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هم آوازم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
نوشته شده توسط مجيد مهدي زاده در شنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت 21:52 موضوع شعر | لینک ثابت
سرورمان که عزا شد کدامتان بودید ؟؟
شما به فکر سرور مدامتان بودید
شبی که داشت کسی از گرسنگی میمرد
شما درست سر میز شامتان بودید
به چشم مردم ساده تمام مدت روز
به فکر فرق حلال و حرامتان بودید
و شب که شهوت شیتان حرام میزایید
کدامتان به کنار کدامتان بودید
خسوف ماه گلو را گرفت . میدیدم
چگونه شاد لب پشت بامتان بودید ؟
و کوچه خورد مرا ذره ذره و انگان
در انتظار جواب سلامتان بودید
زمان دفن تنم را هنوز یادم هست
برای خوردن خرما تمامتان بودید .
نوشته شده توسط مجيد مهدي زاده در شنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت 21:43 موضوع شعر | لینک ثابت
با من از حد و مرز دَم نزنید
خودتان را به پیچ و خم نزنید
در گِل آلوده آب معرکه ها
ناخن بی طرف به هم نزنید
خنجر از رو اگرچه می بندید
حرفی از حرمت قلم نزنید
و برای تنوع و تفریح
به کسی انگ متهم نزنید
با کدامین زبان بیان بکنیم
روی اعصابمان قدم نزنید
تا که اظهار فضله هاتان را
پیش چشمانِ ما رقم نزنید
خوبِ مطلق شما، همین بس نیست ؟!
های لاف منم منم نزنید
مجتبی کریمی
نوشته شده توسط مهدی احمدی در شنبه سوم اردیبهشت 1390 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت
لطفا به ادامه مطلب بروید
ادامه ی مطلب
نوشته شده توسط امیر فلاح در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت
قصه ی دخترای ننه دریا
نوشته شده توسط سميه لاهوتي در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت
مونالیزاترین اخم تو لبخند آرزو دارد
![]()
نوشته شده توسط مجيد مهدي زاده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ساعت 23:45 موضوع شعر | لینک ثابت
عشقی که همیشه در به در می گردد
مُزدش لب خشک و چشم تر می گردد
باران تو از لطف خدا می آید
باران من از مدرسه بر می گردد !
"یاسر قنبرلو"
نوشته شده توسط مهدی احمدی در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

مقدمتان گل باران
با سلام انجمن ادبی پادیان در سال 1386 در دانشگاه حسن آباد تاسیس شد
این انجمن وابسته به دانشگاه بوده و هیچ وابستگی با کانون های دیگر ندارد
امیدواریم تا با این وبلاگ همه فاصله ها رو برای رفع مشکلات ادبی از بین ببریم
پادیانی باشید.
فهرست اصلی
نویسندگان
پادیان پارسی
ارشیا
الهه هوشیاری
امیر فلاح
باران
پاتريس
پريسا مهدوي
حسین خسروی
رقیه محمد نژاد
زهرا اسدي
زهرا محمدیان
زهره عالي طبع
زينب شكري
سجاد سعیدی
سميه لاهوتي
علی نوری
فاطمه صادق بيگي
فرانک حیات بخش
فرناز موسوی
فرهاد شجاع سرچشمه
مجيد مهدي زاده
مريم صادق بيگي
مریم امیر پور
مهدی احمدی
مهرگان
مینو سید زاده
ندا علمشاهي
نسترن خوش روش
نوشين اسماعيل وندي
نوشين اميني
هنگامه اکبری
آرشیو موضوعی
دوستان
فرهنگ لغات دهخدا
آوای آزاد
از روي سادگي هايم
باران
بي خيالي ها
سكوت
زمزمه های یک ابر
پاتريس
میعاد در لجن
دبانه های تنهایی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY